براستي تا چه اندازه بر وجود خدا با همه قدرت و صفاتي كه دارد باور داريم ؟ شايد از اين سوال ما تعجب كرده باشيد كه مگر مي شود يك مسلمان بروجود خدا معتقد نباشد؟ اگر خلاف آن باشد چگونه مي توان اين همه رسومات اجتماعي و سنن رفتاري ميتني بر دين مردم را توجيه نمود؟ راستش خودم هم نميدانم ولي وقتي مي بينم كساني را كه هميشه سخن از قدرت خداوند و توكل بي چون چرا به آن حضرتش را توصيه مي كنند ولي خود براي دستيابي به يك خواسته زود گذر و بي پايه به صاحبان  زر و زور تزویر متمسک شده وخواسته هاي خود را تنها در اراده و توان آنان ميدانند به حرف هايشان شك مي كنم آنانيكه به استناد آيات الهي مدعي هستند كه اگر خدا بخواهد به كسي عزت بخشد و يا  به عكس (تعز و من تشاء و تذل و من تشاء )همان خواهد شد ليكن خود براي رسيدن به جايگاه مورد نظرش به تذلل افتاده چون بندگان حلقه به گوش فرمانبرداري از همانند خويش می نمايد كه شايد  اين صاحب منصب دلش به رحم آيد و گوشه اي از مقامش را به او واگذار نمايد و به زعم خودش به عزتي دست يابد انسان را به فكري عميق فرو مي برد كسانيكه تبليغ ميكنند خداوند روزي هركس را از قبل معين نموده (و رزق معلوم) و تازه مگر دنيا و ما فيابش چقدر ارزش دارد كه انسان بخواهد خود را به آن سرگرم نمايد ولي تلاش منمايد تا قبل از تمام شدن فرصت و مقامي كه در اختياردارند از آن نهايت بهره را برده و به خود اجازه مي دهند كه  بيت المال را همچون ارثيه پدري بين خود و اقوامش توزيع نمايد غم سنگيني از گرفتاري هايشان در روز واقعه وجود انسان را فرا مي گيرد براستي اگر معتقديم هرانجه داريم از آن خداست و او بر نهان و آشكار ما آگاه است (انا نعلم ما يسرون و ما يعلنون- يس) و اگر همه ما بر سر سفره رحمانيت و رحيميت خداي روزي رسان و روزي ده نشسته ايم چرا اينگونه ايم؟ به كه مي انديشيم و به دنبال چه كسي و به جستجوي جه جيزي هستيم؟

     وقوع چنين رفتاري از انسان ها مرا به ياد اين حكايت ازشيخ طوسي انداخت كه  گفته اند كه زاهدی، در یكی از كوههای لبنان، در غاری انزوا گزیده می زیست . روزها را روزه می داشت و شب هنگام ، گرده نانی بهرش می رسید كه با نیمی از آن افطار می كرد و نیمه دیگرش را به سحر می خورد. روزگاری دراز چنین بود و از آن كوه فرود نمی آمد. تا اینكه قضا را، شبی، گرده نانش نرسید. سخت گرسنه وبی تاب شد. نماز بگزارد و آن شب را چشم انتظار چیزی كه گرسنگیش را فرو نشاند، گذراند و چیزی بدستش نرسید. در دامنه آن كوه، روستایی بود كه ساكنانش غیر مسلمان بودند. زاهد، صبح هنگام بدانجا فرود آمد و از پیری طعام خواست. پیر، وی را دو گرده جوین داد. زاهد آن دو را بگرفت و آهنگ كوه كرد. قضا را در خانه آن پیر، سگی گر و لاغر بود . به دنبال زاهد افتاد وعوعو كنان دامن جامه اش بگرفت . زاهد، یكی از آن دو گرده را برایش افكند، تا دست از او بدارد . اما سگ، گرده را خورد وبار دیگر خود را به زاهد رساند و به عوعو كردن پرداخت.

زاهد، نان دوم را نیز بدوانداخت. سگ آن را نیزخورد و باردیگر بدنبال زاهد رفت و به عوعو پرداخت و دامن جامه اش بدرید. زاهد گفت: سبحان الله هیچ سگی را بی حیاتر از تو ندیده ام .  صاحب تو، دو گرده نان بمن داد كه توهر دو را از من گرفتی . پس این زوزه و عوعو و جامه دریدنت چیست؟

خدای تعالی سگ را بزبان آورد كه: من بی حیا نیستم . چه در خانه این غیرمسلمان پرورده شده ام .  گله وخانه اش را حراست می كنم و به استخوان پاره یا تكه نانی كه مرا می دهد، خرسندم. گاهی نیز مرا فراموش می كند و چند روزی را بدون اینكه چیزی بخورم، میگذرانم. گاهی هم او حتی برای خود چیزی نمی یابد و باری من نیز .  با این همه، از زمانی كه خود را شناخته ام، خانه اش را ترك نگفته ام و به در خانه غیراو نرفته ام .  بل عادتم این بوده است كه اگر چیزی بیابم، سپاس بگزارم و اگر نه، بردباری پیشه كنم. اما تو قطع گرده نانت را به یك شب ، طاقت نداشتی و از در خانه روزی رسان، به در خانه این غیر مسلمان آمدی ، روی ازمعشوق بتافتی وبا دشمن ریاكاری بساختی ، برگو كدام یكی از ما بی حیاست .  تو یا من؟ زاهد با شنیدن این سخنان، دست بر سر كوفت و بیهوش بر زمین افتاد.